السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

412

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

مىخواهم كه به من رحم كنى ، امّا موسى به او گفت : اى پسر لاوى [ 1 ] ساكت باش ، من كلام تو را نمىپذيرم و آن وقت به زمين فرمان داد كه او را فرو ببرد ، پس زمين قصر و همهء متعلّقات آن را فرو برد و قارون هم تا زانوان در زمين فرو رفت ، لذا به گريه افتاد و از موسى تقاضاى ترحّم كرد ، امّا موسى مجددا به او گفت : اى پسر لاوى ساكت باش كه من كلامت را نمىپذيرم و سرانجام قارون هلاك شد ، شب همان روز وقتى موسى براى مناجات رفت ، خداوند مناجات او را پاسخ نداد و موسى دانست كه علّت بىتوجّهى پروردگار ، عدم ترحّم او نسبت به قارون است ، پس عرضه داشت : پروردگارا قارون مرا به غير نام تو فرا خواند و اگر از من به نام تو تقاضا مىكرد ، هر آينه او را اجابت مىكردم ، خداوند فرمود : اى پسر لاوى ! ساكت باش ، من كلام تو را نمىپذيرم ! موسى گفت : پروردگارا اگر مىدانستم رضاى تو در نجات اوست هر آينه درخواست او را اجابت مىكردم ، آن وقت خداى تعالى فرمود : به عزّت و جلالم سوگند اگر قارون همانطور كه از تو درخواست نجات كرد از من تقاضا مىكرد ، حتما او را اجابت مىكردم ، امّا چون از تو درخواست كرد ، امر او را به تو واگذار كردم ، اى پسر عمران از مرگ شكايت نداشت باش ، چون مرگ حكميست كه آن را بر همه نفوس رانده‌ام و براى آخرت تو جايگاهى آماده كرده‌ام كه اگر به آنجا وارد شوى باعث روشنى چشم توست . سپس موسى همراه وصىّ خود به جانب طور سينا حركت كرد و از كوه بالا رفت ، در اين وقت چشم او به مردى افتاد كه پيش مىآيد و همراه خود بيل و كلنگ دارد ، موسى گفت : چه مىخواهى ، او گفت : مردى از اولياء خدا مىميرد و من مسئول حفر قبر او هستم ، موسى فرمود : آيا مىخواهى در حفر قبر به تو كمك كنم ؟ او گفت : آرى ، پس موسى به او كمك كرد و قبرى حفر كردند ، وقتى قبر كامل شد آن مرد اراده كرد كه وارد قبر شود ، موسى گفت : چه مىكنى ؟ او گفت : مىخواهم ببينم اندازه و قالب آن مناسب است يا نه ؟ موسى گفت : من اين كار را مىكنم ، پس وارد قبر شد و در آن دراز كشيد ، در همان دم ملك الموت نازل شد و روح او را قبض فرمود و كوه قبر او را در خود مخفى كرد .

--> [ 1 ] جدّ مشترك مادرى موسى و قارون ( لاوى ) نام داشت .